چه کسی پشت مرا می خارد؟

وقتی هر کس یک جلد کتاب به دست می گیرد.

سی سال بعد، در پنجشنبه روزی، مردان میانسالی برای یک دیدار دوستانه دور هم جمع می شوند تا علاوه بر تجدید دیدار و یاد خاطرات گذشته با گرفتن یک عکس یادگاری نشان دهند هنوز برایشان ارزش هایی وجود دارد که در این شرایط بحران زده نه ارز و نه سکه حتی به کف پای قیمت آن ارزش ها نمی رسد و نخواهد رسید.

این مردان میانسال که روز و روزگاری بچه های خاکی و بی ریای دبیرستان شهید رجایی سه راه گوهر دشت کرج بودند، در آن روزها هرگز چشم انداز روشنی از آینده خود نمی دیدند. آسمان بالای سرشان روزها خاکستری بود و دلگیر و شب ها آتشین و وحشت افزا. و زمین زیر پایشان لرزنده و پر رعشه. با این حال پای بند ارزشهایی بودند که می دانستند سعادت بشری با آنها سنجیده خواهد شد. برای همین در آن روزهای پر غبار روز به روز کتابها را دست گرفته، از خانه تا درب دبیرستان را پیاده یا سواره می آمدند تا برای خود اندوخته ای گردآورند که بعدها توان سنگی هستی را برایشان مقدور کند. راهی جز این پیش پا نبود.

آن روزها هر چند آسمان شرق آفتابی و پاک بود اما سوی غرب تا چشم کار می کرد همه گرفته و گرفته و گرفته بود. روی این زمین لرزان و زیر آن سقف دلگیر دور زمین محصور، پشت خط چمباتمه می زدند و به بازی برنده به جای فوتبال گل کوچکی نگاه کنند که رونَقَش را اول از یک توپ پلاستیکی دولایه می گرفت و بعد از هِرهِر کِرکِر ها. کسی گل می زد یا می خورد همه ذوق می کردند و در این میان آن تیمی از که از زمین بیرون می رفت تا جای خود را به دیگری بدهد می دانست که بازنده نیست. همه آن ها آن روز ها برنده بودند.

این مردان میانسال که حالا پس از سی سال به لطف شبکه های مجازی در یک گروه تلگرامی گرد هم آمده اند دانش آموزانی هستند که روزگاری دور آفتاب تیز و خمیده زمستانی از پشت شیشه پنجره کلاس های درس چشماهاشان را می آزرد. برای همین خوب آموختند پرده حرمت ها چقدر برای زندگی مهم است. حرمت بزرگ را می دانستند و بر این باور بودند که برکت زندگی شان از وجود گرم پدر و مادر خواهد بود و آبروی محله آبروی خانه شان بود. دختر همسایه مثل ناموسشان و رفتگر محله یکی از هم محله ای هاشان.

آنان هر واژه ای را به درست ترین معنای خود به کار می بردند و باور داشتند: «دوست خوب یک گهر ناب است» برای همین حالا پس از سی سال در این شهریور ماه پر التهاب دور هم جمع شدند تا از آن روزها بگویند و خاطرات را بازآفرینی کنند. در این خاطرات از کسانی سخن خواهند گفت که حالا نیستند. کسانی که ترک وطن کرده اند یا در گوشه ای از این خاک به کار خود مشغولند.

آنها حتی از دوستانی خواهند گفت که نیمکت های دو سه نفره چوبیِ قهوه ای رنگ را ترک کردند تا دسته دسته یا گروه گروه سوار بر اتوبوس به سمت غرب بروند و پا در میدان کارزاری بکذارند که نمی توان درباره اش سخندانی کرد. هر یکی گفت که بر سر این کوی و آن برزن نامی آشنا بر روی پلاک آبی رنگی نوشته شده که یادآوری چهره دور و مبهم از دوست کناردستی است.

پیش از این شروع ضیافت یکی از اینان برای دوست دیگری پیام فرستاد:

- امیر جان سلام. می تونی برای ناهار بیای شهرک غرب دفتر حمید کریمی دور هم باشید

- سلام عزیز دل من سه روز پشت سر هم ترزیق داشتم. ضعیف و خسته هستم. باید استراحت کنم.

- بگو کجایی بیام دنبالت ناهار را با هم باشیم و هر وقت خسته شدی برت می گردونم خونه

- من برای سرما خوردن مستعد هستم هوا هم که داره سرد می شه. از طرفی بهتر است ایزوله باشم

- باشه عزیز تو فقط زود خوب شو.

این دوست بیمار به این مهمانی نرفت اما آن دوستان میانسال هنوز پای بند ارزش هایی بودند که در این روزهای پر التهاب نیز سنگین ترین و گرانترین وزن را دارد.

شب وقتی این دوست بیمار در گروه تلگرامی عکس های آن مهمانی را دید بغضش ترکید و اشک از چشمانش جاری شد

همسرش گفت: گریه نکن گریه برایت خوب نیست

او گفت: این اشکها بر هر دردی درمان است.

آن اشکها از شوربختی نبود. از خوشبختی بود. عکس را به همسرش نشان داد و گفت: ببین همچنان بعد از سی سال باز در این امر با هم توافق دارند.

همسر گفت: چه

او گفت: دوست آن است که گیرد دست دوست در پریشان حالی و ....

عکس را برایش بزرگ کردم. همه این بچه های خاکی و بی ریای سی سال پیش دبیرستان شهید رجایی کرج در دست یک جلد کتاب داشتند. آن کتاب، کتابی است به قلم دوست بیمارشان.

تصدقات

امیررضا بیگدلی


/ 1 نظر / 38 بازدید
fnd135155

زنده باشید و سلامت وپایدار